یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

یسنا گلی

شعر واسه نفسم

نفس مامان بازم واست شعرای خوشمل جدید پیدا کردم تا بخونم واست و خوشحالت کنم. دوست دارم بی نهایت یسنا جونمممممممممممممممممممممممممممممم                  بع بعی - مارمولک- حلزون خونه ما   متن شعر در ادامه مطلب.......     بع بعی   بع و بع و بع صداش می آد چوپون با بره هاش می آد بره های کوچولو شیطونن و پشمالو بع بع این بره ها خیلی قشنگ و نازه هی می خورند توی دشت سبزه ی خوب و تازه دنیا می آن فصل بهار می رن میون سبزه زار پشم تموم بره ها قهوه ای و سفیده خدای خوب و مهربون اون ها رو ...
8 بهمن 1390

عشق مامان یسنا

دخمل ناز مامان سلام دیروز رحلت پیامبر و امام حسن بود و ما مثل همه ی تعطیلی ها رفتیم جوپار.تو هم از خدا میخوایاین چیزارو.با حوریه و حسین و فاطمه کلی بازی کردی و شیطونی .ظهر واسه نماز رفتیم  مسجد کنار خونه باباجان اینا  نماز جماعت .همه جا ساکت شد وقتی نماز بسته شد و تو هم با مهر  نمازی که داشتی مرتب میرفتی سجده . همین که مکبر میگفت الله اکبر تو هم  میرفتی سجده و با  صدای بلند میگفتی الله اکر آخه هنوز درست نمیتونی بگی اکبر .خدا میدونه حواس چند نفر رو تو  نمازشون با این شیطنتت پرت کردی عزیزم. بقیه مطلب و عکسهای یسنا در ادامه مطلب........ بعد نماز با خاله میترا و خاله ژیلا من و حوریه ...
3 بهمن 1390

شیزین زبونی های یسنای مامان

راستی دخمل گلم همه میگن تو به نسبت هم سن هات خیلی قدرت تکلمت بالاست و الان تقریبا سه  ماهه که کامل حرف میزنی و همه چی میگی.علاوه بر این هر کلمه جدید هم که میشنوی قشنگ درک  میکنی که کاربردش چیه و دفعه بعد خودت یه موقع که مناسب اون کلمه است به کار میبریش. بقیه در ادامه مطلب...... مثلا نمیدونم از کجا کلمه خدا وکیلی رو شنیده بودی.که یه شب خونه باباجون بودیم و باباجون داشت سر به سرت میزاشت  و بهت پرتقال نمیداد تو رفتی جلو و گفتی باباجون خداوکلی بده.همه کلی تعجب کرده بودیم یا چند روز قبل رفته بودیم فروشگاه خرید کنیم و تو می می میخواستی و شرایطش نبود که بخوری و بعد چند دقیقه که دیگه طاقتت تموم شد...
3 بهمن 1390

یسنا جون پیتکو پیتکو خریده

سلام نفس مامان دو روز گذشته وقت نشد بیام به وبلاگت سر بزنم و واست بنویسم. تو هم که حسابی شیطنت میکنی و واسم اصلا وقت نمیزاری. ٥شنبه از صبح رفتیم خونه باباجون تا با مامان جون ببری حمومت کنیم.آخه هنوز بد حموم هستی و مجبورم با مامان جون ببرمت حموم.   بقیه در ادامه مطلب...... عصر هم با خاله عاطفه و بابا رفتیم بیرون تا واسه مامان جون(مامان بابا) هدیه تولد بگیریم آخه امروز تولد مامان جون هستش. بعد خریدن هدیه واسه مامان جون  تصمیم گرفتیم تا بریم واسه تو شیطون بلا یه گوزن بادی مثل گوزن حسین بخریم آخه همش اسب میخوای از ما. بابا و خاله عاطی رفتن مغازه و به قول تو اسبی خردین و تو تا  دست خاله دیدیش همش میگفتی ...
1 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد